تبليغاتX
تنهایی دیگه بسه

هستم ولى نيستم هر لحظه كنارت! نيستم ولى هستم هر لحظه به يادت

محتاج دلبستگی ست

و من برای بهانهء زندگيم

دل به تو بستم

و من برای دل تو

چه دلها ، که شکستم

و من از دست تو

چه شبها که ، در خود شکستم

و من رويين تن ، با خدعهء تير چشمانت

محکوم به شکستم

و من با ذوالفقار ابروانت

خيبر دلم را ، خود شکستم.

.....................

هر چند که

دل سنگی دلی

و برايم پر از آزاری

هر چند که

وجودت برای من شد

شب و روز موجب زاری

هر چند که

به خاطر عشقم به تو

کودک غم را در آغوشم زادی

هر چند که

با زنجير گيسويت

گرفتی از من آزادی

...................

اما

دل کندن از تو

مرا

خودکشی ست

و من محتاج توام

برای زندگی.

 

نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |

خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...
 

خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...

خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد...
 

و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...
 
 
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!
و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست !!!

نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |

سلام

چطورین دوستان

ایام امتحانات هست من هم که مثل همه در گیریشم

ان شاالله که همه تو امتحاناشون موفق باشن

درساتونو بخونین

همتونو دوست دارم از اینکه نمیتونم به نظراتون جواب بدم شرمنده آخه زیاد نمیام

بای

نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |

 

 

نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |

مرا صد بار از خود برانی

                                 دوستت دارم

به زندان خیانت هم کشانی

                                 دوستت دارم

چه سود از مهر ورزیدن

                          چه حاصل از وفا کردن

مرا لایق بدانی یا ندانی

                                 دوستت دارم  

نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

چه زیباست لحظه ای که من به

سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !

چه زیباست لحظه ای که سر نوشت

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟

سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟


نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |

اين روزا سنگين سرت
طول و درازه سفرت
هواي ما رو نداري
شلوغ شده دورو برت
برات شدم مثل همه
يه سايه ي مجسمه
از جون دنيا چي ميخواي
كجاي دنيا مبهمه
هر چي ميگم مال مني
ساز مخالف ميزني
حلقه ي بي نگين شدي
با اونا همنشين شدي
ما رو ديگه ميخواي چيكار
تو خوبا بهترين شدي
آرزو خواب نمیکنی
شهرو خراب نميكني
ديگه واسه خاطر من
کسی رو خواب نميكني
هر چی میگم مال منی
ساز مخالف میزنی

عشق و گرفته تفرقه
سفر میری بی بدرقه
تكليف روياهام چي شد
دست تو بود بي دغدغه
عاشقي اما نداره
جنون كه حاشا نداره
از همشون عاشق ترم
اين ديگه دعوا نداره
ساده نميشه تو رو داشت
بايد پيشت ستاره كاشت
ماه و بايد از آسمون
رو طاق چشم تو گذاشت
من از تو دل نميكنم
عاشق ترينشون منم
ساز مخالفو بزن
من ولي دم نمي زنم

نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |

سر انجام با دیدن نگاه تو آرام می شوم

چو آهوی گریخته ای رام می شوم

باور نمی کنی ؟ ای همه هستیم

که من دارم به جرم عشق تو بدنام می شوم

من بی تو پای چوبه ی دار غریبی ام

روزی هزار مرتبه اعدام می شوم

با چشم های خویش مرا آرام می کنی

باور نمی کنم که چنین خام می شوم

گفتی که تو هرگز عاشق خوبی نمی شوی

گفتم : قسم به عشق ! سر انجام می شوم

نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |

  یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بیراه باشد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار خوش است

همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب

تنها دل ما دل نیست ، آره !..............

نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |

 

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبارآلود و دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه ايي ز امروزها،ديروزها

 

ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

 

مي خزند آرام روي دفترم

دستهايم فارغ از افسون شعر

ياد مي آرم كه در دستان من

روزگاري شعله مي زد خون شعر

 

خاك مي خواند مرا هر دم به خويش

مي رسند از ره كه در خاكم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل بروي گور غمناكم نهند

 

بعد من ناگه به يكسو مي روند

پرده هاي تيره دنياي من

چشمهاي ناشناسي مي خزند

روي كاغذها و دفترهاي من

 

در اتاق كوچكم پا مي نهد

بعد من،با ياد من بيگانه ايي

در بر آيينه مي ماند بجاي

تار مويي،نقش دستي،شانه ايي

 

مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران ميشود

روح من چون بادبان قايقي

در افقها دور و پنهان مي شود

 

مي شتابند از پي هم بي شكيب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ايي

خيره مي ماند به چشم راهها

 

ليك ديگر پيكر سرد مرا

مي فشارد خاك دامنگير خاك!

بي تو،دور از ضربه هاي قلب تو

قلب من مي پوسد آنجا زير خاك

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم مي شويند از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه

فارغ از افسانه هاي نام ننگ

نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |

سلام!

خوبین

چه خبر

من تازه وبلاگم رو عوض کردم و از شما دوستان میخوام که اصلاْ عجله نکنید که کلی آپ توپ تو راهه

منتظر باشین

بای

نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنش چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه و به خاطر بيار
اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري
فهرست اصلی
پیوندها
شمارنده

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط امید محفوظ است.طراحی شده توسط omid.

TD>